میدونی... آخه اون بجای "فکر" کردن فقط "عمل" میکرد. خیلی خوب بود اگه من هم مثه "فارست" بجای فکر کردن بیشتر عمل میکردم!!!
هنوز هم نمیدونم چرا این کار رو کردی. واقعا اسم این کارت رو نمیدونم چی باید بذارم. تنها چیزی رو که میدونم ایه که نفهمیدی داری چیکار میکنی... خیلی چیزا رو نفهمیدی، فقط ظاهر قضیه رو دیدی و یکطرفه قضاوت کردی.
همیشه پیش خودم یه تصور دیگه ازت داشتم. تصوری خیلی بهتر از این چیزی که دیدم. دیگه نمیتونم همون حس سابق رو بهت داشته باشم... چون اون چیزی که توی ذهنم بود دود شد رفت هوا.
اصلا دیگه اهمیتی نداره!
***
فکر نمیکنم تا الان هیچ وقت اینجا رو خونده باشه که حالا هم بیاد و ببینه اما لازم داشتم تا یه کوچولو راجع بهش بنویسم. نمیتونم بگم ناراحت نیستم ولی زیاد نیست. چیزیه که پیش اومد و خوبه که تمام شد!
نمونه بارزش رو میتونین ببینین. در کمتر از ۱۰ ساعت ۲۸۰ تا اسپم اومده و جالب تر اینکه حتی وقتی Report Spam میکنی کارساز نیست. به خدمتتون عرض کنم همین الان هم که دارم مینویسم ۵ تا نامه از نازیلا خانوم به دستم رسیده.
یک بار دیگه تصمیم داریم تا فرهنگ ایرانی جماعت رو به دنیا ثابت کنیم. منتظر باشید تا گوگل و بقیه سرویس ها، IP های ایران رو ببندن تا بعدش ما یه طومار اینترنتی درست کنیم و نسبت به این حرکت توهین آمیز اعتراض کنیم!!!

آخه میخوام بدونم کیلیپ واسه موبایل چقدر مهمه که یه نفر باید از همچین روشی استفاده کنه؟! تبلیغ سایتت رو میخوای بکنی؟ ok بفرست اما ۱... ۲ تا... ۱۰ تا. چه خبره لامصب؟
مطمئنا کسانی که در این ابعاد email میفرستن به خوبی میدونن که چه بلایی به سر سرورهای ایمیل میاد. یه ذره انصاف داشته باشید.
***
چند شب پیش که داشتم یکی از اپیسودهای LOST رو میدیدم یکی از کاراکترهای داستان به اسم "شانون" (که یه دختر نازک نارنجیه) حاضر شده بود تا یدونه جعبه کرم ضد آفتاب رو ۲۰۰ دلار از "سایر" بخره. و اون در جواب این خواسته ی "شانون" گفت: توی این جزیره دور افتاده پول هیچ ارزشی نداره... در عوضش تو چیزهای بهتری داری تا به من بدی!!!
***
شاید خیلی مسخره باشه اما من امروز همه ش به ارزش آدما، روابط، مادیات و... فکر میکردم. ارزش هایی که خیلی از ماها بیش از حد لازم و حتی بی اندازه بزرگ و مهمشون کردیم. ارزش هایی که فقط تحت تاثیر زمان و مکان مشخصی هستن. ارزش هایی که اگه یه ذره جابجا بشن دیگه ارزششون رو از دست میدن. ساده ترین مثال میتونه پول باشه. یه برگ کاغذی که خیلی از ارزش ها و ارزش گذاری ها با اون سنجیده میشه. حالا دیگه خودت این موضوع رو بسط بده و ببین سر از کجا که در نمیاری!!!
واقعا چرا باید خودمون رو اسیر ارزش هایی بکنیم که میدونیم واقعا ارزش ندارن؟ اصلا این ارزش ها رو کی واسه ما تعیین میکنه؟
میدونی... یه جورایی دلم میخواست که منم با یه تعدادی از آدما یه جایی که خلاء مطلق بود زندگی میکردم. یه جایی که هیچ اثری از تکنولوژی و امکانات و ارتباطات و... نبود، صفر مطلق. جایی که همه چیز واقعی باشه، جایی که مجبور به سانسور نباشی، جایی که آزادی رو با تمام وجودت حس کنی.
کسی میتونه به من بگه ارزش چیه؟ به چه دردی میخوره؟ آخرش چی میشه؟ ارزش داشته باشی که چی؟!
؟
بعدا نوشت: اول باید اینو اضافه کنم که منظورم از آزادی، آزادی اجتماعی مثه حجاب و روابط آزاد و خیلی چیزایی که ازش محرومیم نیست. اگه گفتم که میخوام آزاد باشم منظورم آزادی روحیه، آزادی فکری. این آزادی با انقلاب و شورش به دست نمیاد.
در مورد نظر کاوه باید بگم که بله، درسته، همه ارزش های اخلاقی به شکل یه قانون درونی در اومدن چون برای دوام جامعه بشری کاملا لازم هستن اما حرف من اینه که خیلی از این ارزش هایی که الان داریم میبینیم از مسیر واقعیشون خارج شدن. خیلی ها دیگه تبدیل به ضد ارزش شدن!
اگه قرار باشه من تک و تنها توی یه جزیره زندگی کنم که دیگه این چیزا معنایی نداره. خوبی وقتی مفهوم داره که بدی هم وجود داشته باشه.
پ.ن: حس میکنم اونطور که دلم میخواسته نتونستم منظورم رو انتقال بدم. بیخیال. یه کم که زمان بگذره خوب میشم!
چگونه به این ویروس آلوده میشویم: بسیار ساده , دقیقا همینطوری کامپیوتر من به این ویروس آلوده شد، "با باز کردن یک نامه مشکوک و دانلود فایل موجود در اون نامه ".
جالب است که بدانید حتی ممکن است emial حاوی ویروس از طرف دوستانتان برای شما ارسال شود حتی بدون اینکه او در جریان باشد (مثل ارسال pm های آلوده به ویروس در yahoo messenger که از طرف فرد آلوده به ویروس برای قربانی ارسال میشود)
اطلاعات بیشتر در مورد این ویروس همونطوری که میبینین مورد تایید سایت YAHOO هم قرار گرفته، راه های پاکسازی (قبل از restart کردن ) و پیشگیری (و تست آلودگی/عدم آلودگی) به این ویروس همه به طور کامل تشریح شده:
http://www.yahoo.com/story.
روش جلوگیری از آلودگی به این ویروس:
طی چند روزه آینده هیچ فایل پیوست شده یا هیچ ایمیلی را تحت عنوان postcard باز نکنید. حتی اگر این نامه از طرف دوستتان برای شما ارسال شده باشد.
همین حالا با forward این نامه به دوستانتان کامپیوتر آنها را از یک مشکل خیلی جدی نجات دهید. ۲۰ بار دریافت کردن این نامه بهتر از آلودگی دوستتان به این ویروس است در حالی که شما میدانستید ولی دریغ کردید و به او نگفتید.
البته من خودم اون لینکی که هست رو چک کردم و در کمال ناباوری همچین صفحه ای نبود!!! بعدش کنجکاو شدم و روی گوگل هم سرچ کردم و فقط مطالبی مشابه همین چیزی که خودم نوشتم رو توی وبلاگ ها پیدا کردم. من که نفهمیدم داستان چیه.
راست بودن یا نبودنش رو نمیدونم ولی به هر حال منم نوشتمش تا بقیه هم اطلاع داشته باشن. اصولا دونستن هر چیزی از ندونستنش بهتره!
تصمیم نداشتم تا چیزی به عنوان جواب بنویسم ولی الان دلم خواست!
میدونی دچار، قبول دارم که نوع نوشته هام عوض شده، قبول دارم که این اواخر بیشتر نوشته هام mode خوبی نداشتن، قبول دارم که حرفی واسه گفتن ندارم... اما باور کن هر لحظه که میگذره به محیط اینجا بیشتر وابسته میشم. خیلی بیشتر از قبل وبلاگم رو دوست دارم.
اینجا واسه من حکم یه دیوار سفید داره که هرچی دلم خواست میتونم روش بکشم... مثه یه دفتری میمونه که تمومی نداره و هرچی دلم خواست میتونم خط - خطی ش کنم. من واقعا خودم رو اینجا تخلیه میکنم. برام هم مهم نیست که روزی N نفر منو میخونه یا حتی ۱ بازدیدی هم نداشته باشم. فقط واسه دل خودم اینجام و تا وقتی هم که بلاگفایی وجود داشته باشه من هم هستم!
اینجا رو بخاطر بی قانون بودنش دوست دارم. اینجا رو بخاطر خودم بودن دوست دارم. مطمئن باش روزی که خواستم از روی اجبار چیزی بنویسم قبل از اینکه نوشته م ثبت بشه کلا وبلاگ رو حذف کردم!
میدونی... این چند وقت فکر و ذهنم خیلی مشغوله. هیچ چیز مهمی توش پیدا نمیشه ها اما الکی واسه خودش مشغوله. دقیقا مثه یه برگ کاغذ میمونه که کلی چیز توش نوشته شده ولی حتی ۱ کلمه ش هم قابل خوندن نیست. مثه یه شماره تلفنی میمونه که همه ش بوق اشغال میزنه. مدام Network Busy میزنه.
۵ - ۴ روز پیش بازی rainbow six - vegas 2 رو گرفته بودم. دیشب تمامش کردم. خیلی باحال بود، فقط حیف که زود تمام شد!
امروز رفتم واسه تافل ثبت نام کردم. اون خانومه میگفت واسه امتحان TOEFL و IELTS کلا ۱۵ ترم باید گذروند. بعد از اینکه باهام مصاحبه کرد منو گذاشت ترم ۸.
هوا هم که دیگه عالیه... مخصوصا وقتی نسیم خانوم میاد پیشم!
***
بعد نوشت: این هم آهنگ Big Big World از Emilia که عسل خواسته بود.
تا قبل از این پیش خودم فکر میکردم چون وقتی مهر میشه و درنتیجه درس و مشق هم شروع میشه ازش خوشم نمیاد، ولی امسال با وجود اینکه حدود ۱۸ سال از وقتی که کلاس اول دبستان رفتم گذشته و اولین مهر ماهی بود که درگیر درس و مشق نبودم با این حال باز هم اون حس نه چندان دلچسب رو در وجودم حس کردم.
پارسال همین موقع پیش خودم میگفتم خدایا، یعنی واقعا ترم دیگه من تمام میشم؟ تابستون دیگه راحتم؟ اول مهر دیگه نمیرم دانشگاه؟
ترم آخر تمام شد و سلمان از همیشه خوشحال تر... تابستون رسید و کیفور از اینکه دیگه مجبور نیستی که تا اواسط تیر ماه امتحان پایان ترم بدی و منتظر نمره های اجق وجق باشی... مهر ماه رسید و در کمال ناباوری دلش واسه دانشگاه تنگ شده! ... درسته که این ۲ ترم آخر واقعا داشت فشار میاورد اما باز هم خوب بود.
دلم واسه صب زود بیدار شدن تنگ شده... واسه خوردن صبحانه توی تریا... واسه دو دره کردن کلاس ها... واسه میان ترم هایی که خونده و نخونده میرفتیم تا مخ استاد رو بزنیم و بندازیم واسه ۲ هفته دیگه (یا اینکه کلا cancel ش کنیم!)... واسه غیبت هایی که ناگهانی میدیدی استاد محترم حذفت کرده... واسه ریاضی ۲... واسه حراست... واسه ساندویچ های تخ** بوفه... واسه مشروطی برای بار N ام... واسه ننه من غریبم بازی هایی که برای استاد در میاوردی تا ۰.۵ نمره بگیری... واسه وقتایی که صب اول وقت میرفتی توی دانشکده و میدیدی که تنها کلاس اون روزت تشکیل نشده... دلم واسه همه ی اون جانگولک بازی ها تنگ شده...
گرچه الان که خوب فکر میکنم میبینم واقعا تاریخ مصرفشون گذشته اما واقعا روزهای محشری بودن. خوب و بد. درسته که خیلی چیزا ممکن بود در یه مقطع زمانی تا سر حد مرگ اذیتت کنه ولی اونا هم جزیی از همون خوشی ها بودن. همون چیزایی که وقتی الان بهشون فکر میکنم به خودم میگم: واه ه ه خوبه که گذشت!
آخر اینکه من با پاییز مشکل دارم. افسردگی میگیرم.
از پاییزتون لذت ببرید!
پ.ن: راستی، واسه این شب هایی پاییزی هر ۴ تا season سریال LOST رو گرفتم ببینم تا حوصله م سر نره!!!
دست بردارین... این بچه بازیا چیه؟ با این کارا که توپ رو میندازین تو زمین حریف. اون دقیقا اینو میخواد.
قربونت بشم واسه این تیپ آدم ها بهترین روش اینه که IGNOR ش کنی. به همین سادگی. انگار که همچین بشری وجود نداره. این یارو از جیلیز ویلیز کردن شماها داره کیف میکنه. چرا بهش حال میدی؟!
فرض کن طرف مشکل روانی داره، چه انتظاری ازش داری آخه؟ بیچاره دست خودش که نیست، مریضه. اصلا فرض کن طرف یه فیلسوف رادیکاله، ولش کن توی عوالم خودش، بذار توی افکارش غرق بشه. ۴ روز که بی توجهی کنی یارو میره پی کارش.
اینجا من واسه خودم مینویسم، x و y و z هم واسه خودشون. به من و شما چه مربوطه که کی چی مینویسه؟! هرچی که دلش میخواد بنویسه... که چی؟ چه اتفاقی میوفته؟ اینقدر بنویسه تا جونش از سر انگشتش بیاد بیرون. اصلا چرا همچین بشری باید برات مهم باشه؟ اگه ما هم مثه خودش رفتار کنیم پس فرق بین ما و اون چیه؟
ذهنتون رو با این چرندیات خسته نکنین. این فقط یه جنگ فرسایشیه که هیچ برنده ای نداره!
IGNOR
ناخواسته - و با اینکه هیچ ربطی به سرچ من نداشت- شروع کردم به خوندنش. ۱۱ تا پست بیشتر نداشت و آخریش هم راجع به "سهراب" بود. وسوسه شدم تا یه سری هم به لینک هایی که توی بلاگش گذاشته بود بزنم. ۴ - ۳ تا بیشتر نبودن. از بین شون فقط اینو خیلی دوست داشتم.
شاخک هام به شدت تحریک شده بودن... منم دلم خواست... در عرض چند ثانیه فهمیدم که صاحب یه وبلاگ شدم!
صاحب یه مکانی شدم تا یه ذره بتونم خودم رو توش تخلیه کنم.
***
از اون روز دقیقا ۱ سال گذشته، ۳۶۵ روز طی شده. لحظه هایی که دیگه تمام شدن و الان چیزی جز خاطره ازشون باقی نمونده. در طول این مدت من با آدم ها و افکار و دیدهای جدیدی آشنا شدم و از این بابت خیلی خوشحالم. باید اعتراف کنم که شدیدا به محیط اینجا معتاد شدم.
یه اعتراف دیگه هم باید بکنم و اون هم اینکه نمیدونم چرا نوشتن این پست اینقدر برام سخت شد. حس میکنم لال شدم. تا قبل از اینکه شروع کنم به تایپ کردن پیش خودم فکر میکردم حداقل ۱۰۰۰ خط میتونم راجع به تولد اینجا بنویسم اما الان واقعا برام مثه این میمونه که مجبورم یه کنفرانس به زبان چینی بدم!!!
این هم یه آهنگ به مناسبت اینکه تابستون تقریبا تمام شد.
***
همه تون رو از ته دلم دوست دارم
